قلم قدم بلندتر نهاد ، ( و سخن با « 1 » ) زبان بركشيد ، و سورت غضب سورت محال خواندن گرفت ، و غايت غيرت رايت ضجرت برافراخت ، اماّ جايى كه مردم وفا چشم دارد جفا « 2 » نمايند و در معرضى كه حسن عهد برزد لا يليفت « 3 » در عرض « 4 » دهند و بموضعى كه طريق يگانگى سپرد بيكانگى « 5 » پيش آورند اگر نايرهء طبيعت شعله زند و درياى « 6 » خاطر در تموّج « 7 » آيد و جيحون فكرت طغيان كند و عنان تمالك در دست نماند و پاى سخن از ركاب ادب بيرون برد « 8 » و بد و نيك بر ( قلم و زبان « 9 » ) گذرد بديع و بعيد نباشد ، و جزاء سيئة سيئة مثلها ، راستى مى انديشيدم « 10 » كه بر خويشتن سپرم ، و دست بدين شكايت نبرم ، و ازين حكايت نطق نزنم ، اماّ چون كار از حدّ درگذشت و آتش حميت در فروغ آمد و آب ز دامن بگريبان رسيد « 11 »
شكوت و ما الشكوى ( لمثل عباده « 12 » ) * و لكن تفيض النفس عند امتلائها
فى الجمله آن مجلس خدايش زندگانى دهاد و بر دوستان ( رحيم و « 13 » ) مهربان گرداناد اگر « 14 » همانست كه ازينجا رفته است عاقلهء جماعت « 15 » و عاقلترين قوم « 16 » است ، و ما حال قوم انت ارجحهم عقلا ، چون مىداند كه بدين حد تعذّرى « 17 » موجب حدّ و تعزير باشد « 18 » بدين تنبيه اعتبار « 19 » گيرد ، و در پناه اعتذار گريزد ، و از لايمت من « 20 » كه كمترين معترضم بپرهيزد ، و اين نمط مردود فرا نوردد ، و گرد اين شيوه نامحمود نگردد ، و الرجوع الى الحق ( اولى را امام سازد « 21 » ) ،
فارجع الى الوصل الذى « 22 » بيننا * و كل ذنب لك مغفور
هامش
( 1 ) و سختها .
( 2 ) ظ ، و جفا .
( 3 ) لا نلتفت ( ظ ، و لا نلتفت ) .
( 4 ) عوض .
( 5 ) ظ ، و بيگانگى .
( 6 ) و بحار .
( 7 ) موج .
( 8 ) رود .
( 9 ) زفان قلم .
( 10 ) مىانديشم .
( 11 ) ضا ، شعر .
( 12 ) لمثلى عادة .
( 13 ) سا .
( 14 ) و اگر .
( 15 ) قوم .
( 16 ) جماعت .
( 17 ) تعذير ( بمعنى تقصير و عذر موجه نداشتن ) .
( 18 ) است .
( 19 ) اعتذار .
( 20 ) ضا ، كهتر .
( 21 ) مىماند امام ساختن ، شعر .
( 22 ) ضا ، كان .