خدايش توبه دهاد بشرايط الفت « 1 » ننمايد از مودّت او ديگر حسابى نشايد گرفت ،
خل من قل خيره * لك فى الناس غيره
راستى همه حسابها از ( نيك دوستى « 2 » ) آن مجلس بر بايد گرفت ، و همه لافها از حسن عهد او بايد زد ، و همه فقاعها از مكارم اخلاق او بايد گشاد ، همه « 3 » اعتمادها بر صدق اشفاق او بايد كرد ، كه من مخلص معتقد « 4 »
سالها مهر خدمتش « 5 » ورزم * بسلاميش هم نمىارزم
قريب بيست سال است تا ميان ما عهد مصادقت مؤكد شده است ، و عقد مخالصت استحكام يافته ، و وشايح « 6 » اتحاد تشابك و مصالح جانبين تشارك گرفته ، در خلوت سلوت بدعاء او جويم ، و در مجامع بمسامع تحفهء ثناء او فرستم ، و در حضور و غيبت و رجأ و خيبت خويشتن دوست قديم و سهيم و قسيم او شناسم ،
فان تكلمت لم الفظ بغيركم * و ان سكت فانتم عقد اضمارى
چنين واجب كند كه بعد از چندين « 7 » دواعى مذكور و مساعى مشكور نام من بر جريدهء فراموشان ثبت كند ، و ذكر من از صحيفهء خاطر محو گرداند ، و بخير كه ناممكن است و بشر كه « 8 » بدان هم راضيم ياد من نفرمايد ، و بعد از آنكه جمله اسماع باستماع مفاوضات او استمتاع يابد و بكموبيش و توانگر و درويش چندان هزار مكتوبات ( او برسد « 9 » ) كه عطاران ولايت ( وسمه و حنا « 10 » ) در ادراج آن پيچند و بيطاران ناحيت كاغذ سوخته از نبشتهاى او سازند بل كه مجلدان شهر اوراق مسوّدات او را رايگان ( درنپذيرند « 11 » ) و كلهدوزان روستا از اطباق مخاطبات او انفت نمايند هرگز من بيچاره را - كه داغ محبت بر دل و ديدهء انتظار بر راه باشد و همواره « 12 » ايوّب وار شكايت « 13 » فراق ( آيت انى « 14 » ) مسنى الضر خوانم
هامش
( 1 ) ضا ، قيام .
( 2 ) ننك درستى .
( 3 ) سا ( ظ ، و همه ) .
( 4 ) ضا ، شعر .
( 5 ) و خدمتش .
( 6 ) ظ ، و وشايج ( براى وشايح هم توجيهى مناسب مقام مىتوان كرد ) .
( 7 ) چنين .
( 8 ) ظ ، بشر .
( 9 ) رسيد .
( 10 ) و سمت و حنى .
( 11 ) نپذيرند .
( 12 ) همواره .
( 13 ) ظ ، از شكايت .
( 14 ) سا .