و كل من يطلب عندى جنى * فماله الا جنى غرسه
و لست بالموجب حقا لمن * لا يوجب الحق على نفسه
تا « 1 » صبر و سكينه را پيشوا سازد و بر سر « 2 » رشتهء خويش باشد و طريقت مسلوك ( با خويشتن نگه دارد « 3 » ) و بر عادت معهود خود « 4 » رود ، كه با جفاء دوستان دندانفشردن و لب ناگشادن و در مقام اخلاص بر قدم اول ثبات نمودن از سير گزيده و عادات پسنديده بمزبد فضيلت مستثنى است « 5 » ،
گر همه خلق ( جهان با تو دگر گونه شوند « 6 » ) * تو ره خويش نگه دار و دگر گونه مشو « 7 »
دم للخليل بوده * و ما « 8 » خير ود لا يدوم « 9 »
چون در صحيفهء موالات كه باخلاص مرقوم است نظر مىكردهام و حقوق مصافات را كه از جانبين حاصل است در خيال مىآورده و عيار مصادقت ديرينه را « 10 » محك اعتبار مىزده و غباز مباينت ظاهرى را از اعطاف ضمير مىافشانده بسپردن « 11 » طريق مجانبت و فرو گذاشتن رسم مكاتبت دل تنك حوصله « 12 » فراخى نمىداده است ، و تقصيرات آن مجلس را از سر تعويلى تأويلى مىنهاده است ، و اين تطميع مىكرده كه و ما يدريك لعله يزكى او يذكر فتنفعه الذكرى ، و بر سبيل معارضه مىگفته « 13 »
فان يكن « 14 » الفعل الذى شاء « 15 » واحدا * فافعاله اللاتى سرون « 16 » الوف
بهر موجبى عارضى ( كه ظاهر شود « 17 » ) از احباب اجتناب گزيدن و بهر خردهء « 18 » كه بر راه افتد از بزرگى بريدن كار عاقلان ( و شيوهء هنرمندان « 19 » ) نباشد ،
هامش
( 1 ) يا .
( 2 ) سا .
( 3 ) خويشتن نگرداند .
( 4 ) خويش .
( 5 ) مستغنى است ، شعر .
( 6 ) دگرگونه شدندت بجهان .
( 7 ) ضا ، شعر .
( 8 ) ما .
( 9 ) لم يدم .
( 10 ) ضا ، بر .
( 11 ) و بسپردن .
( 12 ) و حوصله .
( 13 ) مىگفت ، شعر .
( 14 ) يمكن .
( 15 ) ساء .
( 16 ) به سررن ( ظ ، سررن ) .
( 17 ) ظاهر شود عارضى كه جزوى .
( 18 ) ضا ، جزوى .
( 19 ) و هنرمندان .