كز « 1 » دوست بيك جفا بريدن خامى است * سرتاسر عشق جمله دشمن كامى است « 2 »
اذا كنت فى كل الامور معاتبا * صديقك لم تلق الذى تعاتبه « 3 »
فعش واحدا اوصل اخاك فانه * مقارن « 4 » ذنب مرة و مجانبه
اذا انت لم تشرب مرارا على القذى * ظمئت « 5 » و اى الناس تصفو مشاربه
باز چون از عدم التفات آن مجلس « 6 » مىانديشيدهام و غايت انقباض و طول اغراض « 7 » او مشاهده مىكرده « 8 » و از ميلان طبيعت او برفض حقوق قديم و نقض عهود سالف « 9 » در حيات بدين شيوه فتوى داده است و علم بىنيازى بر آسمان ( بزد ده « 10 » ) و منجوق انار بكم الاعلى بر عيوق ( برده باخبرى شده « 11 » ) و از نبشتهاى او - كه در اطراف شهر چون گدايان محلت در بدر مىروند و چون زنان دلاله خانه به خانه مىگردند و اكابر و اصاغر از ملاعبه و مداعبهء ايشان بحظ اوفر فايز مىشوند - محروم ميمانده جايز « 12 » مىديدهام تحيتى « 13 » نانبشتن ، و بساط مباسطت در « 14 » نوشتن ، و سوابق حقوق را نه به اختيار يكسو نهادن ، و نظر مفكره را هرچند طبيعت بر مراقبت آن مجبوبست « 15 » از آن سمت بريده كردن ، چه ديده اگرچه جوهرى نفيس است چون نور او مبادا باطل گردد از ذات او بس تمتعى نتواند « 16 » بود ، و دست ( هرچند « 17 » ) عضوى شريف است چون حاشى « 18 » المجلس از كار فرو ماند از وجود او زيادت فايدهء صورت نتوان كرد ، و عمر باز انكه نعمتى بزرك است چون دور ازو بناكامى گذرد از دوام او بيشتر لذّتى نتوان يافت ، و فرزند اگرچه ميوهء دل است چون و العياذ بالله ناخلف آيد « 19 » ببقأ او افزونى اعتدادى نتواند بود ، و دوست اگرچه دستيارى قوى است چون
هامش
( 1 ) از .
( 2 ) ضا ، شعر .
( 3 ) لا تعاتيه .
( 4 ) مقارف ( ش ، مرتكب شونده و نزديك شونده ) .
( 5 ) ضميت .
( 6 ) ضا ، باز .
( 7 ) اعراض ،
( 8 ) كرده .
( 9 ) ضا ، كه .
( 10 ) زده .
( 11 ) مىبرده باخبر مىشده .
( 12 ) جابر .
( 13 ) بچنين .
( 14 ) و .
( 15 ) مجبولست .
( 16 ) نتوان .
( 17 ) اگرچه .
( 18 ) حاش .
( 19 ) آمد .