شده عبارت تو از مقاطر أقلام * فريب عارض دلدار و طرّه دلبر
ز يك تحرّك شيرين كلك خوشسخنت * هزار شهد و شكر در نهاد نيشكر
به حسن صورت لفظ تو زينت معنى * به لطف شيوهء خط تو زيور و فر
بياض معنى بكر از سواد خطّ خوشت * چو نور ايمان تابنده از دل كافر
جوامع الحكم هيأت « 1 » تو روحافزا * نوابغ الكلم منطق تو جانپرور
فراز منبر معنى خطيب فضل و كمال * به فرّ كنيت تو خطبه مىكنند از بر
به دار ضرب كرم صيرفىّ جاه و جلال * به نام فرّخ تو سكه مىزند بر زر
به نزد راى تو مهر منير گشته سها * به جنب علم تو بحر محيط گشته شمر
جلال قدر ترا أوج چرخ دستنشين * ظلال راى ترا روى مهر پاى سپر
نسيم لطف تو پيرايه نعيم بهشت * سموم قهر تو سرمايه عذاب سقر
حكايتيست ز قدرت علوّ نه گردون * كنايتيست ز رايت فروغ هفت أختر
هامش
( 1 ) هياءت .