و له أصلح اللّه أحواله
طبع دريا مثال من چو به شعر * دامن روزگار پر درّ كرد
در عوض روزگار نيز مرا * دامن از درّ ديدگان پر كرد
و له فى الغزل
تا برافتاد ز خورشيد جمال تو نقاب * خانه عقل شد از مستى چشم تو خراب
تا بديدم گهر افشانى ياقوت لبت * دم بدم مىرود از ديدهء من لعل مذاب
رستهء لؤلؤ دندان تو تا در نظرست * همچو أشك از نظر افتاد مرا درّ خوشاب
عارض و زلف تو چون در شب تارست قمر * خوى بر اندام تو چون بر گل سوريست گلاب
680 هست در دوزخ خوب تو دلها مجموع * چون سر زلف تو در عين پريشانى و تاب
در غمت كار دلم با نفسى افتادست * آخر اى جان ، نفسى كار دل ما درياب
رحم بر حال مطهّر كن از آن روى كه هست * بندهء خاك در خسرو جمشيد جناب
لى جمع اللّه شملى
گفتم مگر خيال تو از دل برون شود * جان عزيز من چه خيالست ، چون شود
بيرون شد از دلم غم جان و جهان و نيست * إمكان آنكه مهر تو از دل برون شود
از ماجراى ديده و دل دم بدم مرا * تن در ميانه غرقهء درياى خون شود
اى جان صبور باش كه از سرو قامتش * كار دل تو ، راست به صبر و سكون شود
چون شمع سرفراز شو از سوختن كه او * روشندل از مشقّت سوز درون شود