نهضت تكتم فى برديك سابغة * لفيلق كنجوم اللّيل جرّار
و الحرّ ينهضه إمّا شجاعته * إلى الملمّ و إمّا خشية العار
* 455 * سلطان محمد شاه غور راست
از خدا اميد مىداريم كاندر عهد ما * كار شرع مصطفى هر روز بالاتر شود
ملك ، ملك اوست مَا در حضرتش يك بندهايم * ورچه خاك پاى مَا إكليل را افسر شود
لواحد من الأفاضل : [ ترا نگفتم اى روزگار بىحاصل . . . ]
ترا نگفتم اى روزگار بىحاصل * كه مِن ز جور تو و كين تو ندارم باك
من آن نيم كه بِهِ اقبال تو شوم خرّم * من آن نيم كه ز إدبار تو شوم غمناك
مرا سريست كه ترك كلاه همت او * نشان زدهست « 1 » إلّا ز اطلس افلاك
به برّ و بحر و تر و خشك از چه مىنازى * تويى و جرعه [ اى ] از آب شور و مشتى خاك
اگر ببخشى باشم امير خاشاكى * وگر نبخشى حاشا كه جويم اين خاشاك
لآخر : [ بيا بگو كه پرويز از زمانه چه خورد . . . ]
بيا بگو كه پرويز از زمانه چه خورد * برو بپرس كه كسرى ز روزگار چه برد
گر آن نهاد خزائن بِهِ ديگران بگذاشت * ور اين گرفت ممالك بِهِ ديگران بسپرد
نه هركه مال نبودش بِهِ عافيت نه بزيست * نه هركه ملك جهان داشت عاقبت بنمرد
هامش
( 1 ) اين دو كلمه به ظاهر اين گونه خوانده مىشود .