* 436 * لمولانا المرحوم ناصر الدّين منشى عليه الرّحمة
با سرو گفت آب كه اى غمگسار ما * سر سوى چرخ دارى و پا در كنار ما
از سر بنه و گرنه ز پيشت جدا شوم * اين سركشى كه يافته [ اى ] از گذار ما
ما روز و شب روان شده در جستوجوى تو * تو فارغ از قرار دل بىقرار ما
نرگسش مدام يك طبق سيم پر ز زر * بر سر نهاده است ز بهر نثار ما
جوياى ماست هركه برآورد سر ز خاك * پيش شماست اينكه كمست اعتبار ما
چون ما روان شويم همه گويند كاوريد * آبى به روى كار چمن باز يار ما
ما پادشاه ملك نيابيم ازين سبب * فراشىّ بساط وزيرست كار ما
أملح الكلام خواجو [ ى ] كرمانى
بينم به سوز دل كه برآيد به صبحگاه * آه از ميان جانم و جان از ميان آه
از يار غير يار اميد دگر مدار * وز دوست غير دوست مراد دگر مخواه
رفتى و چشم من ز عقب مىكند نظر * مانند جسم كشته كه در جان كند نگاه
هرچند كز شرايط خدمت مقصّريم * جز لطف شامل تو نداريم عذر خواه
خواجو اگر گناه كند هيچ عيب نيست * بر پادشاه عفو بود ، بر رهى گناه « 1 »
هامش
( 1 ) ابيات فوق در ديوان خواجوى كرمانى بهتصحيح احمد سهيلى خوانسارى وجود ندارد .