صبا به بوى تو چندان دويده بود كه دوش * نداشت تا به سحرگه مجال خفتيدن
* * *
صفت صورت روى تو تحسين مىكردم * صورت چين ز حسد روى به ديوار آورد
* 158 * حرف الضّاد
ضيافت مىكند هردم به شيرينى لبت جانرا * هزارش جان فدا بادا چنين دارند مهمانرا
* * *
ضدّند آب و آتش ليكن رخ و لبت را * دادست سازگارى چشمت به سحر باهم
* * *
ضدّند جان و تن قدح باده دردهيد * تا يكدم از مصاحبت هر دو وارهم
* * *
ضايع نشد آب مژهام عاقبة الأمر * بشكفت گل تازه ز گلزار وصالت
* * *
ضعيف گشتهام از درد دورى تو چنان * گهگاه گريه ، سرشكم برد بهر سويى
* * *
ضبط در كار دلشيفته كى يابد راه * تا بود فكر سر زلف تو كارش همه شب
* * *
ضعيفى من بىتاب بين كه يك سر موى * به چشم سوزن بار تنم نمىآيد