سرّ جمالت بعقل درنتوان يافتى * خود به حقيقت نجست كس به چراغ ، آفتاب
* * *
سرّ سودايش مرا پيوسته در قلب دلست * عاشق صورتپرست از سرّ معنى غافلست
حرف الشّين
شوق ماهى به آب چون باشد * آنچنانم به خاك پاى شما
* * *
شب وصال نخواهم كه تن بود با من * كه شرط نيست كه مويى ميان ما باشد
* * *
* 157 * شمع افلاك نيفروخته بودند هنوز * كآتش عشق تو در رشته شمع جان بود
* * *
شبى احوال بيماران پرس از شمع * كه بيمارست و مىسوزد همه شب بهر بيماران
* * *
شاهد آن نيست كه دارد خط سبز و لب لعل * شاهد آن است كه اين دارد و آنى دارد
* * *
شنيد او نالهام گفتا هنوز ز اين هست ؟ غم گفتش : * فغان سيل اشكست اينكه او رفت اين همىآيد
* * *