فرامرز و برزو ستاده « 1 » به پاى * بر تخت خسرو به پردهسرا
چو خسرو به برزو نگه كرد گفت * به مردى نباشد به گيتيت جفت
وز آن پس چنين گفت با پهلوان * كه اى نامور گرد روشنروان
بيا تاكنون ساز برزو كنيم * به ايران ورا « 2 » پهلوان نو كنيم
چو بشنيد رستم ببوسيد تخت * به دو گفت كاى شاه شوريده « 3 » بخت
جهانجوى برزو تو را بنده است * به فرمان و رايت سرافكنده است
به كين سياوخش بسته ميان * بكوشد به توران چو شير ژيان
تو شاهى و او پهلوان نو « 4 » است * چو من بندهى « 5 » شاه كيخسرو است
مرا برف پيرى به سر بر نشست * نيارم به كينه « 6 » همى آخت دست
مرا سال از چار « 7 » صد برگذشت * به سر بر بسى « 8 » چرخ گردان بگشت
كنون روز برزوست و پيكار و جنگ * به هر جايگه بر بيازيده « 9 » چنگ
چو بشنيد خسرو ازو « 10 » شاد شد * تو گفتى همى « 11 » سرو آزاد شد
بفرمود تا ياره و « 12 » تاج زر * غلامان رومى به زرّين كمر
ده اسب گرانمايه زرّين ستام * ز ياقوت و پيروزه « 13 » رخشان دو جام
دو صد تخته جامه « 14 » ز ديباى چين * بسى جوشن و ترگ از بهر كين
درفشى كه بد پيكر او عقاب * كه بود از نخست آن افراسياب
ز مردان شمشيرزن ده « 15 » هزار * همه نامداران خنجرگزار « 16 »
سپردش به برزوى شاه جهان * به نزديك فرزانگان و مهان
هامش
( 1 ) . س : برزوى و دستان .
( 2 ) . ن : ترا .
( 3 ) . ن : فرخنده ؛ س : پيروز .
( 4 ) . ك : تو .
( 5 ) . ك : بنده و .
( 6 ) . ن : پيرى .
( 7 ) . ن : چهار .
( 8 ) . ن ، س : همى .
( 9 ) . ن : بيازيد ؛ س : بيازند .
( 10 ) . س : همى .
( 11 ) . س : كه چو .
( 12 ) . س : يارهء .
( 13 ) . ن ، س : فيروزه .
( 14 ) . ك : تخت زرّين .
( 15 ) . ن ، س : دو .
( 16 ) . ن ، س : گذار .