برو همچنين تا به ايوان من * به نزديك آن نامداران من
فراز آور اندر زمان لشكرى * به هرجا كه هستند نامآورى
چنان كن كه شب را رسى نزد ما * نبايد در « 1 » انديشه بودن تو را
كزين سان سوارى كه دادى نشان * نماند به تنها « 2 » ز گردنكشان
يكى لشكر آيد پس او « 3 » كنون * همه يكسره دست شسته به خون
فرامرز را گفت بركش ميان * برانگيز باره چو شير ژيان
سپهبد پس « 4 » از جاى بركرد رخش * همى تاخت بر ره گو تاجبخش
ز برزوى پرسيد كاين مرد كيست * ز گردان توران ورا نام چيست
نبايد كه با زال جنگ آورد * سر نامور زير سنگ آورد
همى گفت « 5 » و مىتاخت بر سان باد * نبودش ز دستان و خود هيچ « 6 » ياد
چو خورشيد برزد به بالا كمند * رسيد اندر ايشان گو ديوبند
سپهدار دستان چنو را بديد * كز آن « 7 » سان زمين را همى بردريد
چنين گفت با پيلسم نرهشير * كه آمد همآورد گرد دلير
زمانى برآساى از كين و جنگ * بدان تا ببينى دو « 8 » چنگ پلنگ
چو بشنيد از زال زر اين سخن * بترسيد از گفت مرد كهن
به سوى بيابان همى بنگريد * دو شير دمان « 9 » ديد كآمد پديد
زمانى بر آنجاى انديشه كرد * خردمندى و راستى « 10 » پيشه كرد
چو رستم به نزديكى او رسيد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
هامش
( 1 ) . ن : پر .
( 2 ) . ن : يكى تن .
( 3 ) . ن : آور پس من .
( 4 ) . ك : سپهبدش .
( 5 ) . ك : رفت .
( 6 ) . ن ، س : ايچ .
( 7 ) . ن : كزين .
( 8 ) . ن : تو ؛ س : ز .
( 9 ) . ن : ژيان .
( 10 ) . س : راى را .