به رويين چنين گفت كاى بىخرد * نيايد تو را خنده از « 1 » گفت خود « 2 »
جهاندار دادار دادآور است * كه روزىده بندگان يكسر است
چه گويى كنون كيست پور پشنگ * چرا آمد ايدر « 3 » بدين راه تنگ
نيايم به گفتار تو پيش اوى « 4 » * كه دانم « 5 » ز « 6 » هر بد كمابيش « 7 » اوى « 8 »
چو بشنيد رويين به دو گفت بس * نگويد سخن را بدينگونه كس
نبيرهء فريدون « 9 » دلاراى كين « 10 » * سر سروران شاه تورانزمين
ز ديّان « 11 » مگر روى برتافتى * و يا بر ره ديو بشتافتى
ز فرمان شاهان نتابند سر * يكى داشت با حكم پيروزگر « 12 »
ز دانا شنيدم به هرروزگار * كه فرمان شاهان مداريد خوار
چو رويين چنين گفت برزوى برز * به دو گفت كاى مرد بىآب و ارز
هر آن شاه كو دادگستر بود * به هردو جهان شاه و مهتر بود
نه اين بىخرد كز خرد دور شد * روانش بر ديو مزدور شد
چه دانش بود با چنين تاجور * كه باشد همه سال بيدادگر
سياوش « 13 » چو از مرز « 14 » ايران برفت * پناه روان درگه او « 15 » گرفت
هامش
( 1 ) . ن : زين .
( 2 ) . ن : بد .
( 3 ) . ن : آمدهست او .
( 4 ) . ن : او .
( 5 ) . ك : داند ؛ متن : ن ، م ، پ .
( 6 ) . ن : به .
( 7 ) . ن : كمانبش ( - كمابيش ) .
( 8 ) . ن : او .
( 9 ) . ك : فريدآن ؛ متن : ن ، م ، پ .
( 10 ) . م : چين ؛ ن : به تاج و نگين .
( 11 ) . ن : ايزدان .
( 12 ) . ن :ز فرمان شه بر متابان سرت * كه شمشير يا بى تو اندر خورت( 13 ) . ن : سياوخش .
( 14 ) . ن : شهر ؛ م : سياووش كز شهر .
( 15 ) . ن : آن .