قضا مقدّم دانسته بضرورت ترك قضا كرد .
شبى خليفه به شرب مشغول بود و ساقى مجلس غلامى بود صاحب جمال . چون دور به قاضى رسيد جام بستد و چشم را خوابانيده اشارتى چنانچه معهود مىباشد به ساقى كرد و خليفه آن اشارت را بديد .
چون قاضى اين معنى دريافت چشم را همچنان نگاه داشت و باز نمىكرد .
بعد از ساعتى خليفه گفت اى قاضى چشم ترا چه افتاد ؟
گفت نمىدانم . درين لحظه فرود آمد و چندانچه سعى مىنمايم به حال اوّل نمىرود .
تا قاضى عبد الملك زنده بود در سفر و حضر و در خلا و ملا هرگز چشم خويش تمام نگشاد تا آن تهمت از دل مأمون برد و از آنوقت او را قاضى عبد الملك كور گفتندى .
حكما گفتهاند ملازم مجالس ملوك و خواصّ و طالب محرميّت و اختصاص بايد كه در مجلس استيناس اعمى و اصم بود و عند النّاس اخرس و ابكم .
شعر
اذا خدمت الملوك فالبس * من التّوفى اعز ملبس
و كن اذا ما دخلت اعمى * و كن اذا ما خرجت اخرس