از قباحتى نباشد ، كما قيل :
بيت
چرا هرلحظه و هرساعت اى دوست * دگرگون مىشوى با اين محبّت
و كما قيل :
بيت
چو زهره وقت صبوح از افق نوازد چنگ * زمانه نيز كند نالهء مرا آهنگ
حكايت
شخصى مسواكى چند در دست داشت . بزرگى از او پرسيد كه :
« ما فى يدك » .
گفت « ضدّ محاسنك » رعاية للادب ، و نگفت « مساويك » جمع « مسواك » و جمع « سوء » ، و بدى مضاف مخاطب نيز مىتواند بود .
حكايت
شخصى در پاى درخت بيد كه آن را شجرة الخلاف خوانند نشسته بود .
بزرگى از او پرسيد كه « ما اسم هذه الشّجرة » . [ آن شخص ] عدول از ذكر « خلاف » نموده گفت « ضدّ الوفاق » .
حكايت
بزرگى يكى از ارباب بلاغت را گفت : « اخذت عدوك » .