غلام گفت اى خواجه ! عبارت [ را ديگر ] عبارتى فرما ! بگو رو به آن جانب كن .
خواجه از بىرعايتى عبارت منفعل گشت و غلام را تربيت نموده آزاد گردانيد .
حكايت
جناب سيّد شمس الدّين محمّد سيّد شريف به سبب تكرار افعال فضيح و استمرار احوال قبيح حرفى و محمود خجندى براى صيانت عرض خويش از صحبت ايشان مفارقت فرمود و ترك ملاقات نمود . بعد از چند روز به آستانهء آن جناب معاودت نمود . عذرى مىخواستند و تمهيد اين ديباچه و تأكيد اين مقدّمه مىنمودند كه ما را ازين آستانه گزير و گريز نيست ، و چندانچه رد زيادت عود و بازگشتن بيشتر !
درين اثناى حرفى ، گفت مخدوما ! مثال ما و شما مثال سگ و مگس است ! و مراد او ازين كلام بىنظام آنكه سگ و مگس را چندانچه مىرانيد و بازنمىخوانيد نمىروند و بازمىآيند . امّا چون معطى اين معنى نيز هست و بلكه اين معنى به فهم اقرب كه مگس را چندانچه سگ از خود مىراند و دور مىكند نمىرود ، لاجرم از حسن عبارت منفعل و به قبح استعارت متصّل .
پس هرلفظى منتج نتيجهاى و هركلمهاى معطى اثرى است .
حكايت
شخصى پيش ابن سيرين آمد و گفت به خواب ديدم كه قصد فصد كرده بودمى و خون از دست من مىرفت .