جمع گشتند آن زمان جمله وحوش * شاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
حلقه كردند او چو شمعى در ميان * سجده آوردند و گفتندش كه هان
تو فرشتهء آسمانى يا پرى * نه تو عزرائيل آن شير نرى
هرچه هستى جان ما قربان تست * دست بردى دست و بازويت درست
راند حقّ اين آب را در جوى تو * آفرين بر دست و بر بازوى تو
بازگو تا چون سگاليدى به مكر * آن عدو را چون بماليدى به مكر
بازگو تا قصّه « 1 » درمانها شود * بازگو تا مرهم جانها شود
گفت تأييد خدا بود اى مهان * ورنه خرگوشى كه باشد در جهان
اى مهان كشتيم ما خصم برون * ماند خصمى ز او بتر در اندرون
كشتن اين كار عقل و هوش نيست * شير باطن سخرهء خرگوش نيست
هامش
( 1 ) - اصل : غصه .