گفت آن شير اندرين ره ساكن است * اندران قلعه ز آفات ايمن است
قعر چه بگزيد هركو عاقل است * زانكه در خلوت صفاهاى دل است
ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق * سر برد آن كس كه بگسست او ز خلق
گفت پيش آ زخمم او را قاهر « 1 » است * تو ببين كان شير در چه حاضرست
گفت من سوزيدهام زان آتشى * تو مگر اندر بر خويشم كشى
تا به پشت تو من اى كان كرم * چشم بگشايم به چه دربنگرم
چونكه شير اندر بر خويشش كشيد * در پناه شير تا چه مىدويد
چونكه در چه بنگريدند اندر آب * يافت اندر آب شيرى ، شد بتاب
پس در حالت غضب بنياد غرّيدن و به خشم رفتن نمود و همچنين مثل آن آواز عكس خويش شنود و آن افعال قبيح و آواز كريه كه از نفس او صادر مىشد و صفت او بود از غير ديد و شنيد . پس غضب نموده خرگوش را رها كرد و بر آن صورت جهيد و در زندان ابد بماند .
هامش
( 1 ) - اصل : قاصر .