گرنه كورى اين كبودى دان ز خويش * خويش را بدگو مگو كس را تو بيش
اى چو شيرى در تك اين چاه فرد * نفس چون خرگوش خونت ريخت خورد
چونكه خرگوش از رهايى شاد گشت * سوى خرگوشان روان آزاد رفت
شير را چون ديد در چه كشتهزار * چرخ مىزد شادمان تا مرغزار
دست مىزد چون رهيد « 1 » از دست مرگ * سبز و رقصان در هواى شاخ « 2 » و برگ
شاخ و برگ از حبس خاك آزاد شد * سر برآورد و حريف باد شد
سوى نخجيران دوان آن شير گير * كابشروا يا قوم اذ جاء البشير
مژدهمژده اى گروه عيشساز * كان سگ دوزخ به دوزخ گشت باز
مژدهمژده كان عدوى جانها * كند قهر خالقش دندانها
آنكه از پنجه بسى سرها بكوفت * همچو خس جاروب مرگش هم بروفت « 3 »
هامش
( 1 ) - اصل : رميد .
( 2 ) - اصل : ساز .
( 3 ) - اصل : بكوفت .