مثنوى
اى بسا ظلمى كه بينى در كسان * خوى تو باشد در ايشان اى فلان
اندر ايشان تافته مستىّ تو * از نفاق و ظلم و بدمستى تو
آن تويى وان زخم بر خود مىزنى * بر خود آن ساعت تو لعنت مىكنى
در خود آن بد را نمىبينى عيان * ورنه دشمن مىشدى خود را به جان
حمله بر خود مىكنى اى شيرمرد * همچو آن شيرى كه بر خود حمله كرد
چون به قعر خوى خود اندر رسى * پس بدانى كز تو بود آن ناكسى
شير را در چاه پيدا شد كه بود * نفس او آن كش دگر كس مىنمود
اى بديده خال بد بر روى عم « 1 » * عكس حال تست آن از عم « 1 » مرم
مؤمنان آيينهء يكديگرند * اين خبرمان از پيمبر آورند
جام روزن ساختى جمله كبود * نور خورشيدى كبودت مىنمود
هامش
( 1 ) - اصل : غم .