تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
هنر خود ندارم وگر نيز هست * چو طالع نباشد ، هنر هيچ نيست جهان گو همه عيش و عشرت بگير * مرا زين ميان چون خبر « 1 » هيچ نيست به درگاه او التجا كن دلا * كه اين گشتن دربه‌در هيچ نيست

ادب ديگر

آنكه اگر محتاج به بخيلى باشى و بضرورت طلب حاجتى از او نمايى به هشيارى هيچ از او مخواه ، مگر در حالت مستى . چه بخيلان در زمان مستى سخى باشند و كرم نمايند ، و اگرچه چون هشيار گردند پشيمان باشند !

حكايت

بخيلى در حالت مستى يكى از فضلا را وعدهء عطايى نمود . چون صباح شد اين فاضل موعود كه به در خانهء آن بخيل رفت و طلب اعطاى آن موعود نمود بخيل پشيمان گشته بود ، غلام را به پيش او فرستاد و گفت خواجه مىگويد نشنيده‌اى كه مستان‌گه بسيار خورند . فاضل گفت كه اينست كه اين زمان مىخورد ! و روان شد .

بيت

در اهل هنر شكسته‌گامى * به زانكه بود شكسته‌نامى
هامش
( 1 ) - اصل : مجر ( ؟ )