مثنوى
كسى كو بر سر مورى ستم كرد * هم از مورى قفاى آن ستم خورد
به چشم خويش ديدم بر گذرگاه * كه زد بر جان مورى مرغكى راه
هنوز از چنگ منقارش نپرداخت * كه مرغى ديگر آمد كار او ساخت
سپهر آيينهء عدل است و شايد * كه هرچيزى كه بيند وانمايد
منادى زد جهان را هركه بد كرد * نه بر جان كسى بر جان خود كرد
مگر نشنيدى از فرّاش اين راه * كه هركو چه كند افتاد در چاه
سراى آفرينش سرسرى نيست * زمين و آسمان بىداورى نيست
گرفتم خود كه عطّار وجودى * به آخر هم بسوزى گرچه عودى
اگر خود علم جالينوس دانى * چو وقت آيد به جالينوس مانى