و نه چون التماس سيّد شمس الدّين محمّد نجات از مولانا جمال - الدّين سراويى بود .
حكايت
مولانا جمال الدّين سراويى در مدرسهء سنغريّه ساكن بود و چون ايّام تابستان بود به واسطهء حرارت هوا هرصباح در صفّهء آن مدرسه مىنشست و به كتابت كتابى علمى مشغول مىشد .
سيّد شمس الدّين محمّد نيز درين مدرسه ابتداى تذكيرى و بنياد وعظى نموده بود و در مجلس شريفش جمعى حاضر مىشدند و در ازمنهء وعظ مولانا جمال الدّين در برابر او در صفّهء مذكوره به قاعدهء معهوده به كتابت مشغول مىشد .
روزى سيّد محمّد از منبر فرود آمد و با جماعت مريدان به پيش مولانا جمال الدّين رفت و سلام كرده گفت توقّع دارم كه چون من وعظ گويم شما كتابت نكنيد !
مولانا جمال الدين گفت توقّع دارم كه چون من كتابت كنم شما وعظ نگوييد !
ديگر سيّد فرمود كه اگر اين ملتمس و متوقّع من مبذول دارى اللّه تعالى حجّ پيادت روزى كند !
مولانا جمال الدّين گفت اگر اين متوقّع من برآرى در راه خدا شهيد شوى !