چو عاجزوار بايد عاقبت مرد * چه « 1 » افلاطون يونانى چه آن كرد
همان به كين نصيحت ياد گيريم * كه پيش از مرگ يك بارى بميريم
ز محنت جست هركو چشم بربست * بدين تدبير طوطى از قفص جست
اگر با اين كهنگرگ حشمپوست * به صد سوگند چون يوسف شوى دوست
لباست را چنان بر گاو بندد * كه چشمى گريد و چشميت خندد
ادب ديگر
آنكه اگر ترا به كسى حاجتى افتد ببين كه محتاج اليه كريم است يا لئيم . چون كريم بود حاجتخواه و خود را به عيب حاجتمندى مبتلى گردان .
ديگر آنكه آن متوقّع و ملتمس مرجو الحصول و ممكن الوصول باشد ، چه اگر غير اين معنى را ملتمس سازى و متوقّعت مبذول نگردد از خامطمعى خويش دان نه از معروض عليه .
پس بايد كه مسؤول و ملتمس ممكن الأخذ و سهل المأخذ بود و مسؤول عنه از قبول آن به تنگ نيايد و به قضاى آن حاجت و اداى آن التماس مكلّف نباشد .
هامش
( 1 ) - اصل : چو .