و به طمع بيشى و توقّع زيادتى معاملهء نسيه نكند . چه اى بسا نسيه كه « مايهسوز » بود .
مثل
تا خام طمع هست مفلس را باك نيست .
و اصل تباهى تجارت آنكه از مايه بايد خورد . پس نظر به كثرت مال و وفور مايه نبايد كرد .
حكما گفتهاند مال بىتجارت و علم بىبحث و ملك بىسياست زود فانى و ضايع گردد .
و تمامتر امانتى آنكه بر خريده دروغ نگويد . چه كافر و مسلمان را بر خريده دروغ و غير واقع گفتن مذموم و نامحمود است .
شرط ديگر
آنكه بيع ناكرده هيچ چيز از دست ندهد و در معاملت و صرفه بردن شرم ندارد و مكاس را فراموش نكند . چه مكاس را نصف تجارت گفتهاند .
ليكن انصاف را شعار خويش سازد و ناانصاف نباشد . چه مكاس ديگرست و بىانصافى ديگر ! و مايهء تاجر را هيچ آفتى بدتر از ناانصافى نيست .
مثنوى
دان كه انصاف است سلطان نجات * هركه منصف شد برست از ترّهات
از تو گر انصاف آيد در وجود * به كه عمرى در ركوع و در سجود