بزرگى كه خود را به خردى شمرد * به دنيا و عقبى بزرگى ببرد
از اين خاكدان بندهاى پاك شد * كه در پاى كمتر كسى خاك شد
مثل
با خلق به خلق باش تا خلق نگردى .
حكايت
شنيدم كه در دشت و صحرا جنيد * سگى ديد بركنده دندان صيد
ز نيروى سرپنجهء شير گير * فرومانده عاجز ، چو روباه پير
پس از عزم آهو گرفتن به پى * كشد جور از گوسفندان حىّ
چو مسكين و بىطاقتش ديد و ريش * به او داد يك نيمه از زاد خويش
شنيدم كه مىگفت و خوش مىگريست * كه داند كه بهتر ز ما هردو كيست
به ظاهر ازين هردو من بهترم * ولى تا چه راند قضا بر سرم
گرم پاى ايمان نلغزد ز جاى * به سر برنهم تاج عفو خداى