اين را بطلب گرچه تو دانى « 1 » كه در اين دور * در دايرهء گنبد دوّار نباشد
اين دولت اگر زانكه دهد دست رهى را * با هيچ كسش در دو جهان كار نباشد
خوشا وقت تاركان دنيا و مجرّدان بىسروپا ، چون مرارت اختلاط با اهل دنيا ديدند و حلاوت انقطاع از ايشان چشيدند چون كمان گوشهگير بودند و چون تير فرار نمودند .
مثل
فراغت بال و سلامت حال به از تحصيل مال و ملامت مآل .
دمى با غم به سر بردن جهان يك سر نمىارزد * به مى به فروش دلق ما كزين بهتر نمىارزد
بس آسان مىنمود اوّل غم دريا به بوى سود * غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمىارزد
به كوى مىفروشانم به جامى برنمىگيرند * زهى سجّادهء تقوى كه يك ساغر نمىارزد
چو حافظ در قناعت كوش و زين دنياى دون بگذر * كه يك جو منّت دونان به صد من زر نمىارزد
امّا بازرگانپيشه و كريمنهاد باش نه بازرگانخصلت . چه يكى از حلايل خصايل بازرگانان بخل است .
هامش
( 1 ) - اصل : توانم !