سر خسروان شاه با تخت و تاج * كه گيرد ز شاهان اقليم باج
به دست و قلم دست ياقوت بست * به جود و كرم قدر حاتم شكست
به زربخشى از كان ببرده سبق * ز شرم كفش بحر غرق عرق
سؤال من اين است از كردگار * كه دارد چنين شاه را پايدار
بود سايهء لطف حقّ بر سرش * بود همعنان فتح با لشكرش
شرط ديگر
آنكه تا توانى طريق تجارت را بر ملازمت اهل ديوان و اختلاط ايشان مبدّل مساز . چه حضور دنيا و سرور عقبى آنكه به حال خود مشغول باشد به مرتبهاى [ است ] كه از حال كسشان ياد نيايد .
قطعه
مرا سيّد شريف آن بحر زخّار * كه رحمت بر روان پاك او باد
نصيحت كرد و گفت ارزانكه خواهى * كه باشى روز حشر از جان خود شاد
چنان مستغرق احوال خود باش * كه هيچت نايد از احوال كس ياد