ارباب قلوب گفتهاند كه مرد اين راه به حلق آويخته به كه به خلق آميخته .
آشنايىّ خلق دردسرى است * منقطع باش تا ندانندت
گر شوى گوشهگير چون ابرو * بر سر ديدهها نشانندت
گرد هردر مگرد بهر طمع * تا ز در همچو سگ نرانندت
جگرت خون شود اگر چون دل * صدرجويى و قلب خوانندت
اين همه جدّ و جهد حاجت نيست * آنچه روزى است مىرسانندت
مثل
فقر و فراغت به از عنا و پريشانى
كنجى كه درو گنجش اغيار نباشد * بر كس ز تو و بر تو ز كس بار نباشد
رودىّ و سرودىّ و حريفى دو سه يكدل * شرط است كه ساقى بجز از يار نباشد
نردىّ و كتابىّ و كبابىّ [ و ] شرابى * بايد كه عدد بيشتر از چار نباشد