خلقت من در جهان يك وصلهء ناجور بود * من كه خود راضى به اين خلقت نبودم زور بود
معظمله همانجا اشعارى بر ردّ او مىگويند ، و در حاشيهء شعر فوق در ديوان عشقى مىنويسند :
صورتى زيبا و چشمى نافذ و قدى رسا * ذوق سرشارى در اين رعنا بدن مستور بود
وان در آن ملياردها مليارد حكمتها نهان * چشم تو كور است ديد حق سراسر نور بود
آنكه قدر خويش را نشناختى با اين وضوح * حقحق ، در چشم او بس ضايع و مكفور بود
هركس چون تو بشد خودخواه و خودبين و به خلق * جمله بدبين شد ز درك خويشتن مهجور بود
عالم ديگر چسان در روح او آيد پديد * چونكه انسانيتش با دست خود مقهور بود
دلدادهء اهل بيت و حضرت رضا عليه السّلام
آن فقيه بزرگوار سخت به خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خصوصا به حضرت على بن موسى الرضا عليه السّلام عشق مىورزيد ، بهطورى كه در يك جا نوشتهاند : ( تا به حال چهل و هفت سفر توفيق تشرف يافتهام و چه بركاتى از اين سفرها ديدهام بماند ) . بعد در جاى ديگر مرقوم فرمودهاند : ( و تا به حال شصت و يك سفر شده است ، وفقنا اللّه تعالى لزيارته عليه السّلام و لجميع مرضاته تعالى ) .
و براساس همين علاقهء جدى و دلدادگى كمنظير به حضرت رضا عليه السّلام قطعهء شعرى دارند كه عمق دلبستگى و پيوستگى اين عالم ربانى را به آن حضرت نشان