تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1981

مساهمون:

ص١٩٨١
تا كه بىبال‌وپرى را ز صفا * زير بال‌وپر خود بدهد جا چونكه در كوخ فقيران باشد * يكى از جمله آنان باشد الغرض رأفت او گاه صفا * نيست در حوصله فكرت ما لطف آن مىرسد از تن به روان * شاد و آباد از آن كشور جان كى نسيم سحرى را شايد * كى چنين لطف از او مىآيد لطف او ظل عنايات خداست * اندر آن نور الهى پيداست اين‌چنين مرد رحيمى ، در جنگ * آب گردد ز غريوش دل سنگ آن خطيبى كه چو او دهر نديد * گوش به خود چو كلامش نشنيد روح جاويد ببخشد به جماد * سخنش تا به ابد هست به ياد بود در عصر رسول برحق * سربه‌سر جمله سكوت مطلق اين ادب در بر آن مرشد كلّ * بود مخصوص به مسترشد كلّ پس على مركز اضداد آمد * زين سبب والى اوتاد آمد گويد اين بنده ، على را صفتى است * و آن صفت واحد و خود موهبتى است صفتش واحد و در جلوه جداست * آن صفت بندگى ذات خداست چونكه فانى بود اندر واحد * واحد و جمله جهان را واجد روح او در كف خلاق وجود * جمله ذرات وجودش به سجود اين چكامه نبود فكر و خيال * هست از شخص حقيقت تمثال حائرى او كه چنين چامه سرود * رخ زيباى حقيقت بگشود
و از جملهء اشعار ايشان قطعهء شعرى است كه در جواب ياوه‌گوئى سيد محمّد رضا عشقى ( شاعر معروف زمان پهلوى ) سروده‌اند . عشقى هرچند با پهلوى هم مخالفت مىكرده و در مقابل او كه مىخواسته جمهورى به وجود بياورد مىگفته : جمهورى مجبورى ، جمهورى نيست . ليكن اشعار بى جا و نادرستى نسبت به اعتراض به خلقت خودش دارد كه به فرمودهء ايشان : انسان باشعور را ناراحت مىكند ، و ابتداء آن اين است :