تا كه بىبالوپرى را ز صفا * زير بالوپر خود بدهد جا
چونكه در كوخ فقيران باشد * يكى از جمله آنان باشد
الغرض رأفت او گاه صفا * نيست در حوصله فكرت ما
لطف آن مىرسد از تن به روان * شاد و آباد از آن كشور جان
كى نسيم سحرى را شايد * كى چنين لطف از او مىآيد
لطف او ظل عنايات خداست * اندر آن نور الهى پيداست
اينچنين مرد رحيمى ، در جنگ * آب گردد ز غريوش دل سنگ
آن خطيبى كه چو او دهر نديد * گوش به خود چو كلامش نشنيد
روح جاويد ببخشد به جماد * سخنش تا به ابد هست به ياد
بود در عصر رسول برحق * سربهسر جمله سكوت مطلق
اين ادب در بر آن مرشد كلّ * بود مخصوص به مسترشد كلّ
پس على مركز اضداد آمد * زين سبب والى اوتاد آمد
گويد اين بنده ، على را صفتى است * و آن صفت واحد و خود موهبتى است
صفتش واحد و در جلوه جداست * آن صفت بندگى ذات خداست
چونكه فانى بود اندر واحد * واحد و جمله جهان را واجد
روح او در كف خلاق وجود * جمله ذرات وجودش به سجود
اين چكامه نبود فكر و خيال * هست از شخص حقيقت تمثال
حائرى او كه چنين چامه سرود * رخ زيباى حقيقت بگشود
و از جملهء اشعار ايشان قطعهء شعرى است كه در جواب ياوهگوئى سيد محمّد رضا عشقى ( شاعر معروف زمان پهلوى ) سرودهاند .
عشقى هرچند با پهلوى هم مخالفت مىكرده و در مقابل او كه مىخواسته جمهورى به وجود بياورد مىگفته : جمهورى مجبورى ، جمهورى نيست . ليكن اشعار بى جا و نادرستى نسبت به اعتراض به خلقت خودش دارد كه به فرمودهء ايشان : انسان باشعور را ناراحت مىكند ، و ابتداء آن اين است :