صادر مىكرد . اين رويهء قضايى آنروز بود تا اينكه با تصويب قانون اساسى ، محاكم تشكيل شدند و اين محاكم شامل چند محكمه بود : صلحيه ، ابتدايى ، استيناف و تميز .
بگذريم ، به ادامهء شرح ماجراى سفر عتبات بپردازيم .
سفر به عتبات عاليات
بعد از اينكه اجازهء مسافرت در كرمانشاه توسط رئيس گمرك ( ظلّى ) به ما داده شد ، توسط همان اتوبوس كه راننده و شاگرد راننده هندى داشت و فارسى خوب نمىتوانستند صحبت كنند ، به « خانقين » و از آنجا هم به عتبات رفتيم .
يادم مىآيد بعد از ورود به كربلا ، « ضياء الدّين عراقى » كه از مجتهدين بزرگ عتبات بودند ، به ديدن ما آمدند و ما با ايشان روابط زيادى پيدا كرديم . يكى ديگر از علماى نجف هم بود ( اسمش يادم نمىآيد ) كه پشت سرش نماز مىخوانديم ، با او هم روابط زيادى داشتيم . پسر ايشان هم در شميران امام جماعت بود كه نه اسم پسرش يادم است و نه اسم خودش . از اعراب بود ، عربى صحبت مىكرد و در فقه جامعيت كامل داشت .
در بين راه عتبات ، همشيرهء بزرگ ما مريض شد كه ايشان را به بيمارستان بغداد برديم ، و در آنجا جهت معالجه بسترى شد . يكبار كه از نجف مىخواستم به ملاقات ايشان بروم ، سوار وسيلهء نقليه شدم و به كنار شط رفتم ، از آنجا تا بغداد هم با قايق رفتم . در بين راه آبى معلوم شد كه قايقران « سنّى » است و او هم فهميد كه من « شيعه » هستم . به زبان عربى از من موضوع خلفاى راشدين را پرسيد ؟ من گفتم :
« عربى نمىدانم » ، هرچه گفت ، گفتم : « نمىدانم » ، گفت : « چطور است الآن ترا در دريا غرق كنم ؟ » گفتم : « نفهميدم » ، گفت : « به من پول مىدهى ؟ » يك پول عربى بود 9 برابر پول ما ، من آن را به او دادم قايقران به همان قانع شد و ما را به بيمارستان برد .
بعد همشيرهء ما در بيمارستان ناراحت بود . در بيمارستان مانديم تا ايشان مرخص شد و ما به ايران برگشتيم ، مسافرت ما در نجف و كربلا زياد نبود .