تدريس مىكرد . روبروى در مدرسهء جدهء بزرگ ، حياطى بود كه در آنجا درس مىخوانديم . ايشان درس خارج را به خوبى مىگفت .
علاوه بر آن بسيار مؤدب بود ، به حدى كه بعد از درس دادن ، نمىگفت كه فهميديد يا نه ؟ بلكه مىگفت : « خوب درس دادم يا نه ؟ و هركس متوجه نشده دوباره درس بدهم » .
مدت مديدى هم به درس « حاج ميرزا رحيم ارباب » مىرفتيم ، ايشان كلاه پوستى به سر داشت و فقط موقع نماز معمم مىشد . وى برادرى به نام « ميرزا عبد العلى دهكردى » داشت كه توسط حكومت اصفهان ( كه يكى از بختياريها بود و ما با بچهء او درس مىخوانديم ) فلك شد و كتك زيادى خورد . نزد ميرزا رحيم ارباب ، حساب و منطق مىخوانديم .
در اصفهان و در كلاس منطق « ميرزا رحيم » يك همكلاسى داشتيم به نام « سيد جعفر » كه گم شد . وى در يزد « بهايى » شده بود ، ولى با لباس روحانيت به گلپايگان آمد و بهايى بودن را انكار كرد . در مسجد گلپايگان نماز جماعت برقرار كرده ، و نمازش از همه مفصلتر بود . پشت سر او به قدرى جمعيت نماز مىخواند كه بيرون مسجد هم پر مىشد . علما مىگفتند : « مردم اين بهايى است ، مسلمان نيست ، پشت سرش نماز نخوانيد » . ولى مردم باور نمىكردند . بعد معلوم شد بهايى است و در حمام لنگ به سرش كشيدند و او به « سلطانآباد » ( اراك كنون ) فرار كرد . در اراك از طرف حكومت ، محضر دفتر اسناد رسمى به او دادند .
پس از پايان درس در اصفهان ، وقتى به خمين برگشتيم از من هم دعوت شد كه به سلطانآباد بروم و محضر شرع ( رسيدگى به دعاوى ) براى رسيدگى به قتل و . . .
باز كنم كه من قبول نكردم . شريعتمدار ( پسر دوم آقاى نجفى ) در اصفهان محضر شرع داشت . وى از نظر علمى زياد وارد نبود ولى در دستگاهش يك عالم متبحرى حضور داشت . آن عالم ، محاكمه مىكرد و شريعتمدار برحسب دستور وى حد و تعزير مىداد . عالم به دليل داشتن تبحر در علم و دانش ، دستور قتل مجرمان را
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1966
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص١٩٦٦