فرش پهن كرده بودند .
به ما گفتند : « اين ماشين قاچاق است و بايستى به كرمانشاه برگشته با گمرك آنجا تسويهحساب كند » ، ما هم به كرمانشاه برگشتيم .
در مسير كرمانشاه هميشه يك نفر حقهباز بود كه تا ماشين مىديد ، خودش را به غش مىزد و كنار جاره مىافتاد و وقتى ماشين مىايستاد مىگفت : « من پايم زخم شده » و يك تومان يا دو تومان مىگرفت . با ما هم اين عمل را كرد ، خودش را به ماشين زد ، ماشين هم ايستاد و يك تومان به او داد .
بعد به گمرك رفتيم ، مسئول آنجا « ظلّى » نام داشت كه گويا پسر « ظل السلطان » بود . بعد از تسويهحساب اجازه داد برويم . رانندهء ما هندى بود او هم گمرك مىداد ، بعد رفتيم به نجف و كربلا و ميرزا على هم كه باطنا مسلمان بود ، زيارت كرد .
در حوزهء اصفهان
رفتن ما به عتبات بعد از سال 1330 ق بود . من مجموعا در اصفهان 7 يا 8 سال بودم . در آنجا درس شرايع را نزد دامادمان حاج رضاى نجفى و درس « مطوّل » و « صرف » را نزد « ميرزا على يزدى » كه از اساتيد بسيار بسيار عجيب بود خواندم .
ميرزا على يزدى به قدرى قدرت حافظه داشت كه از حد خارج بود . بعد درس را نزد « سيد مهدى » خواندم كه برادر ايشان « اسلام باقر » مرجع تقليد بود . سيد مهدى روى صندلى مىنشست و درس مىگفت . نزد شخص ديگرى نيز درس خواندم كه اسمش يادم نيست . در مدرسهء « جدّهء كوچك » هم نزد كس ديگر درس مىخواندم ، كه وقتى درس مىگفت دراز مىكشيد و مىخوابيد .
بعد از اتمام اين درسها نزد « حاج صادق خاتونآبادى » كه اعلم علما بود رفتم .
در اصفهان آن موقع دوتا عالم بزرگ بود ، كه يكى از آنها همين حاج صادق بود .
ايشان دو برادر هم به نامهاى « حاج آقا مرتضى » و « حاج آقا ابو الفضل » داشت ، كه در « مسجد ملا عبد العلى » درس مىگفتند . خود حاج صادق در « مدرسهء جدّهء بزرگ »