مىشد . بعد از اينكه درس تمام شد ، در سال 1327 ق به اتفاق سيد نور الدّين و افتخار العلماء براى ادامهء تحصيل به اصفهان رفتيم .
« آقا نجفى » ، شوهر خواهر بزرگ ما نيز در اصفهان بود ، و در « مدرسهء ملا عبد اللّه » درس مىخواند . ما هم آنجا رفته و در مدرسه ، آقا ميرزا رضا ( دامادمان ) را صدا زديم و او آمد و دو حجره براى ما در همان مدرسه گرفت . مدرسهء « ملا عبد اللّه » آباد نبود و 2 يا 3 طلبه بيشتر نداشت .
دو طبيب هم در آنجا طبابت مىكردند كه يكى « ميرزا على پودهاى » بود ، و ديگرى « سيد على » . هيچكدام از اين دو نفر تحصيلات دكترى نداشتند . اما مريض زياد داشتند . آن وقتها در اصفهان يك مريضخانهاى به نام « مرسلين » توسط آمريكاييها ساخته شده بود ، و مردم را دعوت مىكردند كه مسيحى بشوند . عدهء زيادى هم دروغى رفته و مسيحى شده بودند . از جمله : ميرزا على پودهاى ، وى با ما دوست بود و سالى يك ناهار هم در منزلش به ما مىداد ( ناهار تاسكباب مىداد ) ميرزا على رفت و مسيحى شد . وى پس از غسل تعميد ، اسمش را هم به « لوغا » تغيير داد . تعداد مسلمانان مسيحى شده كه زياد شد ، از آمريكا و انگليس دعوت كرده و جشن گرفتند . در اين جشن ، يكى از آنها كه مسيحى شده بود و اهلفن و بيان نيز بود ، پشت تريبون رفت و صدا زد : « يك صلوات بلند بفرستيد » . به او گفتند : « بس است ، لازم نيست سخنرانى كنى » .
بعد از مدتى ما براى زيارت به نجف رفتيم . « ميرزا على لوغا » هم براى زيارت به نجف آمد . سوادى هم نداشت و خيلى هم غلط حرف مىزد . كلمات عربى را نمىتوانست بگويد . در بين راه از كرمانشاه رد شديم ، ميرزا على لوغا با خود ترياك و پول داشت كه در بستهاى آنها را پنهان كرده بود . در گمرك همه را تفتيش كردند ، ترياك را از او گرفته و گفتند : « جريمه دارد » ، او گفت : « من جريمهء ترياك را هم كنار آن گذاشتهام » . ( منظور ، پول كنار ترياكها بود ) ترياكها و پول را از وى گرفته و آزادش كردند . ماشينى كه از آنجا به نجف مىرفت ، اتوبوس بدون صندلى بود و كف آن
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1964
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص١٩٦٤