بالاى سر او براى قرائت قرآن گذاشتيم . شب يك نفر ناشناس براى شيخ على اكبر نان و تخممرغ و چوب سفيد برده بود . زمستان بود .
صبحش جنازه را روى سقف دليجانى گذاشتيم و به طرف حضرت معصومه عليها السّلام حركت كرديم . در دليجان من بودم و حاج ميرزا هادى بود و آقا حسين و حاج ميرزا على اكبر محرر و برادرش ميرزا فضل اللّه . مشهدى على هم به پهلوى سورچى نشسته بود . شيخ شهيد زمان حيات خود در صحن مطهر براى خودش مقبرهاى تهيه كرده بود و يك روزى به سيد موسى متولى آن گفته بود : اين زمين نكره يك روزى معرفه خواهد شد .
نزديك قم كه رسيديم از ترس اينكه مبادا شناخته و سروصدا بلند شود .
كاغذى به متولى نوشتيم كه زنى از خاندان شيخ فوت كرده ، مىخواهيم در مقبره دفنش كنيم و به حاج ميرزا هادى سپرديم هنگام دفن تو جلو نيا ، مبادا قضيه كشف شود ، او هم نيامد .
شب جنازه در مقبره ماند ، صبح با شتاب تمام قبرى به حد نصاب شرعى كنديم فرصت اينكه عميقش كنيم نداشتيم مبادا ناگهان خبر شوند سروقت ما بيايند .
قبر كنده شد . من در ته قبر رفتم و سر را گرفتم و مشهدى على پاها را گرفت و در قبر گذاشتيم . مهر تربتى را هم كه خانم داده بود زير سر آقا نهاديم ، شما بگوئيد نعش پس از هيجده ماه كمترين بوى عفونتى داشت ، نداشت . حاج ميرزا عبد اللّه سبوحى واعظ مىگويد : من بالا آمدم و خاك ريختم و رفتيم .
فرزندانش :
1 - ميرزا هادى 2 - شيخ مهدى 3 - ميرزا ضياء الدّين كيا 4 - ميرزا جلال الدّين كيا و هشت دختر .
- منابع
1 - آينهء دانشوران 134 .