خندان بود . ولى من در همان عالم خواب گريه مىكردم . آقا به من گفت : گريه نكن .
همان بلاهايى را كه سر سيد الشهداء عليه السّلام آوردهاند ، سر من هم آوردند . اينها مىخواهند نعش مرا دربياورند ، تا درنياوردهاند زودتر جنازه مرا به قم بفرست .
حالا شما را خواستهام تا با حاج ميرزا هادى كمك بكنيد و نعش را هرچه زودتر از اين شهر بيرون ببريم و به حضرت معصومه عليها السّلام بفرستيم .
شيخ فضل اللّه نورى / سيد محسن عراقى / سيد احمد بهبهانى
اين بود كه همان شب آقا حسين قمى و پسرش آقا نورى را خبر كرديم و با حضور خانم و حاج ميرزا هادى و حاج ميرزا على اكبر محرر ، صندوق را شكافتيم و نعش را درآورديم . با اينكه دو تابستان از آن گذشته بود و جايش هم نمناك بود ، معذلك جسد پس از هيجده ماه همانطور تر و تازه مانده بود . جايش نمناك بود براى اينكه پشت كوچه و جوى آب بود . كفن كمى زرد شده بود . اين بود كه به دستور خانم دوباره كفن كرديم ، از نو كفن كرديم و نمدپيچ نموديم و همان شبانه آن را از ته دالان و راه سرتون به مسجد يونس خان كه پشت خانه بود برديم . شب آنجا بود . صبح به اسم يك طلبهاى كه مرده آن را با درشكه به امامزاده عبد اللّه عليه السّلام برديم .
در امامزاده عبد اللّه شب آن را در حجرهاى قرار داديم و شيخ على اكبر قارى را ،
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1272
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص١٢٧٢