تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1271

مساهمون:

ص١٢٧١
فهمانيدند ، عينا به مضمون كاغذ عمل كرد . مجاهدين با تابوت خالى و با مشايعين به خانه برگشتند ، بعد خودشان رفتند نظميّه و گزارش كفن و دفن را دادند . امروز صبح استاد اكبر معمار را آورديم و درهاى اطاق پنج درى را كه نعش آقا را ديشب در آن گذاشته بوديم ، تيغه كرديم و رويش را گچ‌كارى نموديم . اين را بگويم ، كه روز بعد از شهادت شيخ « يپرم » در نظميه جشن مفصلى مىگيرند و سور و سات فراوانى مىچيند و اهل حال هم مىروند و خوشحالى زيادى مىكنند ؟ روزها مىگذشت اين چيزى نبود كه پنهان بماند . كم‌كم مردم فهميدند كه نعش شيخ در خانهء اوست . صبح تا شب همين‌طور مىآمدند و توى دالان پشت ديوار فاتحه مىخواندند و مىرفتند . كم‌كم سروصداى بدخواهان بلند شده بود ، از گوشه و كنار پيغام مىدادند امامزاده درست كرده‌ايد ؟

پس از هيجده ماه

هيجده ماه از شهادت شيخ گذشته بود . معلوم نيست چه نوع حالت سياسى پيش آمده بود كه بازاريها به خيال مىافتند بيايند و امانت را بشكافند و جنازه را برداشته دور شهر بيفتند و « وا اسلاما ، وا حسينا » راه بيندازند البتّه پيراهن عثمان براى مقصد خودشان ؟ بارى دو خطر در كنار بوده ، يكى اينكه دولتىها ناگهان بيايند و جنازه را درآورده به هركجا كه دلشان مىخواست ببرند . ديگر خطر بازاريها و تظاهرات احتمالى ايشان ، ازاين‌جهت بود كه پدر من به فكر مىافتد جنازه را از خانه خارج كرده به قم بفرستد ، محرمانه . حاج ميرزا عبد اللّه سبوحى واعظ مىگويد : يك روز زمستانى بود كه خانم مرا خواند . خدمتشان رسيدم ، ديدم دختر حاج ميرزا حسين نورى زارزار گريه مىكند . گفتم : خانم چه شده ؟ گفت : ديشب مرحوم آقا را خواب ديدم كه خيلى خوش و