وضعيت حاكم آن روز
جوّى كه در مدرسهء مذكور حاكم بر طلّاب بود ، جوّ تقدّس با حفظ رعايت وظائف دينيّه و اصول اخلاق اسلامى بود . همه طلّاب معتقد بودند كه رسيدن به مقام والاى روحانيّت و پيمودن مدارج عاليهء علم متوقّف بر تقوا و تزكيهء نفس است .
گرچه تعداد طلّاب آن روز خيلى كم و محدود بود ، و اصولا اكثريت مردم در نتيجهء تبليغات غلط با ديدهء حقارت به طلّاب نگاه مىكردند ، و اشتغال به تحصيل علوم دينيّه براى اقرباى محصل ننگ بود . ولى خود طلّاب داراى روحيّهء محكم و ايمان قوى بودند . اكثريت قريب به اتفاق طلّاب ، متهجّد بودند و راز و نياز محصلين از حجرههاى مرطوب در محيط مدرسه يك حالت ملكوتى به وجود مىآورد كه شنونده را به عبادت و اشك چشم در حال سجده بىاختيار مىكرد . آرى « العلم نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء » .
مقدّمات را تا آخر جلدين شرح لمعه با وجود كمبود استاد با زحمت زياد و مطالعهء كافى در همان مدرسه به اتمام رسانديم . درست در اوج قدرت و حكومت حزب توده كه در آن زمان حاكم بر آذربايجان بود . ترورها و اعدامها و تهديدها و سخنرانىها عليه روحانيت شروع شده بود ؛ با اصرار و پيشنهاد بعضى از اساتيد لباس روحانيت پوشيده و معمّم شدم . و معمم شدن در آن روز با مقياس طبيعى و الگوى مصلحتانديشى منطبق نبود . چون عمامه بر سر گذاشتن استقبال از اعدام و يا ترور بود . ولى قدرت توكل و مصلحت خودانديشى مقدّم بوده و هست .
و ضمنا در همان مدرسه هر كتابى كه تمام كرده و كتاب بالاترى را شروع مىكردم ، از همان كتاب تمامشده به طلبههايى كه بعد از من مشغول تحصيل شده بودند ، تدريس داشتم .
هجرت به قم
در اوائل سال 1366 قمرى كه دست حزب توده از محدودهء آذربايجان كوتاه