از نزديك روابطى داشته باشم .
يك روز شيخ حسن به ما گفت : « آقاى اهرى ، امروز نهارتان پهلوى ما باشد تشريف بياوريد حجرهء ما » . به محض شنيدن اين خبر انگار دنيا را به من دادند ، و بسيار خوشوقت شدم ، و حس كردم كه آرزوى ما بالاخره برآورده شد .
ظهر كه شد ، در حجره را باز كرد وارد شديم و در را بست ، نشستيم . ديدم كه حجره هيچ اساسى ندارد ، نه فرشى ، نه لباسى ، نه . . . فقط يك ديگ كوچكى روى دو سنگ و قدرى برنج به صورت « كته » درست كرده بود ، كه نه بو داشت ، نه مزه داشت ، و نه خاصيتى . . . سفت هم شده بود ، در بشقابى ريخت و جلوى ما گذاشت ، و گفت : ميل بفرمائيد . ما هم مادى شديم !
بههرحال ، با اينكه غذاى مطبوع نبود چند قاشقى خورديم ، سپس گفت : نهارتان را بخوريد تا يك داستانى برايتان نقل كنم . ما هم به آرزوى شنيدن داستان چند لقمهاى ديگر خورديم ، بعد از اينكه فارغ شديم ، شيخ حسن اين داستان را نقل كرد :
روزى كه ما به نجف اشرف آمديم خوشى ما اين بود هنگامى كه به حرم مطهر مشرف مىشديم ، پس از اداى زيارت و احترام ، نزديك ضريح مىرفتيم همينكه سلام خدمت مولا عرض مىكرديم ، جواب حضرت را مىشنيديم . و ملاطفت حضرت را حس مىكرديم و همين براى ما بس بود ، و با كسى تماسى نداشتيم و تنها دلخوشى ما همين بود .
حالا دوسه روز است كه به حرم مطهر مشرف مىشويم ، اداى احترام مىكنيم ، هرچه سلام مىكنيم ، هرچه زارى مىكنيم ، اصلا جوابى نمىشنويم ! معلوم مىشود كه ما آدم خيلى بدى شديم ، آدمى مادى شديم ، كه از نظر مبارك حضرت امير المؤمنين عليه السّلام افتاديم و به همين خاطر است كه جواب سلام ما را نمىدهند .
حالا شما غذا ميل كنيد چون ما مثل همه شديم ، يك آدمى مادى همانند سايرين !
2 - استاد شيخ محمّد كاشفى تبريزى برخى از احوالات و نحوهء آشنائىاش با آيتاللّه اهرى را چنين بيان مىكند : اولين ملاقات بنده با ايشان در تبريز بود . در سال
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 308
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص٣٠٨