1331 ش هنگامى كه تابستان رسيد از قم به تبريز مراجعت كردم ، و با مرحوم ميرزا على اكبر قارى ( كه استاد من بود ) براى اولين بار خدمت ايشان رسيديم . براى مرحوم اهرى در نزديك بازار و مدرسهء طالبيه خانهاى محقر و كوچكى - اجاره كرده ، و چون تنها از نجف به تبريز آمده بود ، جهت پرستاريش يك علويه هم در نظر گرفته بودند . قرار بر اين شد كه از محضرشان استفاده كنيم و تابستان نزدش درس بخوانيم .
ما را هم كه معرفى كردند ، گفتند : ايشان فرزند ميرزا على كاشفى دارانى ، گويا پدرم را شناخت ، چون در تبريز او را ديده بود .
بههرحال ، ما مأنوس شديم ازبسكه اخلاقى بود . جاذبهء بسيار قوى داشت و ما شيفتهء اخلاقش شديم و مرتب به محضرشان مىرفتيم . و در مسجدى كه در آنجا نماز جماعت مىخواند ( در بازار دباغها قرار داشت ) بعد از نماز عصر درس رسائل را شروع كرديم ، و چون در قم رسائل را نخوانده بودم ، از اول مبحث قطع شروع به درس گفتن نمود . ميرزا على اكبر قارى ( استاد من ) و بنده و آقاى ميرزا محمود انصارى ( كه از فضلا و تجّار مىباشد ) در درسش شركت مىكرديم ، چند صفحهاى از مكاسب نيز پيش ايشان خواندم .
يك روزى هم اظهار تمايل كردند كه : از آيتاللّه ميرزا رضى زنوزى ( شاگرد مرحوم آخوند خراسانى ) كه در تبريز سكونت داشت ديدنى كنيم . با هم رفتيم به منزل مرحوم زنوزى . و از آنجا كه مرحوم اهرى مبتلا به بيمارى تنگى نفس ، و راه رفتن برايش مشكل بود ، با اينهمه پياده رفتيم . استقبال شايانى نمود و با هم صحبتى كردند ، و هنگامى كه متوجه شد درس شروع كردند بسيار ، اظهار خوشحالى نمودند .
اهرى بعدها بيمارى قلبى و ريوى شديدى پيدا كرد ، آقاى انصارى كه دكترها را مىشناخت ( جهت معالجه ) ايشان را به دكتر بردند و مخارج لازم را متكفل شدند .
در حقيقت آقاى انصارى به استادش خدمت مىكرد ، ازبسكه مرحوم اهرى آدمى باصفا و باوفا و باكمال بود . البتّه مردم كمكم متوجه ايشان شدند ، و كمكم روحانيت به ايشان علاقهمند شد . واقعا بىآلايش و باتقوا بود ، به مال دنيا هيچ
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 309
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص٣٠٩