تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ علماى بلخ ( فارسي ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
ما را ز ذكر دوست به دنيا چه حاجت است * از دوست غير دوست تمنّا چه حاجتست دل را به خلد و كوثر حوران چه حاجت است * خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجت است * آن يار را ز حالت ما گر ملال نيست تحقيق بىشكست كه واقف ز حال نيست * گاهى كه بينمش به تمنّا محال نيست ارباب حاجتيم و ز ما اين سؤال نيست * در حضرت كريم تمنّا چه حاجت است تن را ز غم نماند به جز استخوان و پوست * اشكم روان به ياد قدس ، دم‌به‌دم چه جست عالم همه مبرهن و پيدا به نزد اوست * جام جهان‌نماست ضمير منير دوست اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است * دارى وظيفه بوسه‌اى از لعل آن نگار پيوسته دل به وعدهء آن يار شاد دار * چون زلف او مباش پريشان و بىقرار اى عاشق گدا چو لب روح‌بخش يار * ميراندنت وظيفه ، تقاضا چه حاجت است گفتم ز عشق يار دلم را قرار نيست * گويد رقيب بر در آن يار نيست ما را به جز مكان درش غمگسار نيست * اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست احباب حاضرند ، به اعدا چه حاجت است
ابياتى ديگر نيز از اين عارف بزرگ در مجلهء گنجينه به چاپ رسيده است « 1 » .
هامش
( 1 ) - گنجينه ، ش 38 ، ص 9 ، ارديبهشت‌ماه 1383 ش .