ما را ز ذكر دوست به دنيا چه حاجت است * از دوست غير دوست تمنّا چه حاجتست
دل را به خلد و كوثر حوران چه حاجت است * خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون كوى دوست هست به صحرا چه حاجت است * آن يار را ز حالت ما گر ملال نيست
تحقيق بىشكست كه واقف ز حال نيست * گاهى كه بينمش به تمنّا محال نيست
ارباب حاجتيم و ز ما اين سؤال نيست * در حضرت كريم تمنّا چه حاجت است
تن را ز غم نماند به جز استخوان و پوست * اشكم روان به ياد قدس ، دمبهدم چه جست
عالم همه مبرهن و پيدا به نزد اوست * جام جهاننماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آنجا چه حاجت است * دارى وظيفه بوسهاى از لعل آن نگار
پيوسته دل به وعدهء آن يار شاد دار * چون زلف او مباش پريشان و بىقرار
اى عاشق گدا چو لب روحبخش يار * ميراندنت وظيفه ، تقاضا چه حاجت است
گفتم ز عشق يار دلم را قرار نيست * گويد رقيب بر در آن يار نيست
ما را به جز مكان درش غمگسار نيست * اى مدعى برو كه مرا با تو كار نيست
احباب حاضرند ، به اعدا چه حاجت است
ابياتى ديگر نيز از اين عارف بزرگ در مجلهء گنجينه به چاپ رسيده است « 1 » .
هامش
( 1 ) - گنجينه ، ش 38 ، ص 9 ، ارديبهشتماه 1383 ش .