تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ علماى بلخ ( فارسي ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
دلربايى مىكرد و چون نسيم سحر جان‌افزا بود . اين قصيده حاكى از طبع روان اوست « 1 » .
چون شمع روز روشن زايوان آسمان * ناگه در او فتاد به درياى قيروان دوشن زمين و فرق هوا را ز قير و مشك * سحر سپهر گوژ ردا كرده طيلسان آورد پاى مهر چو در دامن زمين * بگرفت دست ماه گريبان آسمان گردون چو تاج كسرى بر معجزات حسن * از دُرّ و لعل چتر سكندر بر او نشان يا همچو شكل صرح مُمرّد به پيش چشم * بر روى او فشانده همه گنج شايگان زهره چو گوى سيمين بر چرخ و در برش * دنبال برج عقرب مانند صولجان بهرام تافت از فلك پنجمين همى * چونان كه ديده سرخ كند شرزهء ژيان بر جيس چون شمامهء كافور پُرْ عبير * كيوان چو در بنفشه ستان برگ ارغوان پروين چو وقت پويه گرانتر كنى ركاب * جوزا چوگاه حمله سبكتر كنى عنان گردان بنات نعش چو مرغى كه سرنگون * ناگه به سوى آبخور آيد ز آشيان اندر شبى چنان‌كه غضنفر شدى دلير * و اندر شبى چنان‌كه دلاور شدى جُبان من روى سوى راه نهاده به فال سعد * اميد خود بريده ز پيوند و خانمان

[ 423 ] عزت اللّه بن طوره خان بن خواجه مزارى

عزت اللّه خواجه مزارى ، در شهر مزار شريف تولّد يافت . او براى تحصيلات عاليه عازم بخارا شد كه پس از آموختن علم طب و حكمت به وطن خويش بازگشت و به تدريس علوم اشتغال ورزيد . او به‌سبب اغتشاشات زمان اسحاق خان ناگزير در شيرآباد پار دريا اقامت گزيد تا اين‌كه در سال 1322 ه . وفات يافت . عزت اللّه مزارى در شعر و ادب مهارت خاصى داشت . اين ابيات از اين شاعر شيرين‌سخن است « 2 » :
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ، ص 492 . ( 2 ) - دايرة المعارف آريانا ، ج 3 ، ص 613 .