به خونريزى غسلم شد در جهان باز * ز قتل عاشقان پروا نكرده
پريشان شد مرا جمعيت دل * مگر مشاطه زلفش شانه كرده
حكايتهاى مجنون حزين را * حديث عشق من افسانه كرده
بمرغ دل ز زلف افكند دامى * به زير دام جانش دانه كرده
يمى چون من حريصى نيست ساقى * نمىدانم چه در پيمانه كرده
به تو ارزانى زاهد راه مسجد * كه رو ( دلسوز ) بر ميخانه كرده
دماوندى جلال الدّين يد اللّه قاضى دماوندى
متبحر در علم جفر و علوم غريبه و حساب و علوم رياضى ، اديب فاضل شاعر .
در تطبيق بينهء حسن با جمله « هادى زمن » و بينهء « حسين » با « هادى زمان » گويد :
وصف حسن ز من شنو و مدحت حسين * تا باشى از عقوبت دارين در امان
از بينات نكته ار گوش مىكنى * اين هادى زمن بد و آن هادى زمان
و در تطبيق بينهء « جعفر » با « امامى هادى » گويد :
اگر دين و آئين جعفر بدانى * بدانم كه در اصل نيكونهادى
اگر شمهاى واقف از بيناتى * بدانى كه جعفر امامى است هادى
دولتآبادى حسام الدّين دولتآبادى
تاريخ درگذشت سيد مصطفى سرابى سجادى را به سال 1350 ش ، چنين گويد :
حيف از مصطفى سجادى * سيد فاضل بهشتى خو
آن خطيب اديب بىهمتا * راست كردار و سوسن و حقگو
كز ميان رفت و حاصل عمرش * عمل خير بود و نام نكو