با رقيبان نتوان گفت عيان سرّ حبيب * ور نه از پيش تو ما را خبرى نيست كه نيست
نه همين هستى من سوخته از آتش هجر * از غم هجر تو خونينجگرى نيست كه نيست
تو ايا طلعت ميمون چه همايون فالى * كه ز عشق تو بدلها شررى نيست كه نيست
من ندانم كه چه حسنى است خداداد تو را * كه بهر سو نگرم منتظرى نيست كه نيست
منتظر مسلم و هم گبر و يهود و ترسا * چه كه اين مژده خود اندر زُبُرى نيست كه نيست
سرى از پردهء غيبت بدر آر و بنگر * به كف از بهر نثار تو سرى نيست كه نيست
يكدم از خلوت غيبت به تماشا به خرام * كه تو را كشته بهر رهگذرى نيست كه نيست
بجلال تو كه در مخزن اسرار جلال * از ولاى تو فروزان گهرى نيست كه نيست
جناب ابو القاسم فرزند احمد جناب
گاهى محمد قاسم نيز ناميده مىشد ، از فضلا و شاعران فارسىسراى اواخر سدهء سيزدهم و گويا اوايل سدهء چهاردهم ، « دبستان سخن » را در چند جلد تأليف كرده و جلد سوم آن را به سال 1289 پرداخته است .