سرّ سوداى سر و طرهء او نتوان گفت * بسكه آن رشته دراز است برون ز احراز است
از ملاحت نتوان دم زدن آنجا كه هزار * داستانِ نمكين از لب او يك راز است
اى بسا كشته و سرگشته و دلخون گشته * خار در رهگذرش ديدم و او در ناز است
كشش او است بهر جاذبه و هر عاشق * بستهء حلقهاى از سلسلهء آن آز است
در فضا اين همه ذرّ و كرهء نامحصور * چيست و دانى ز چه در جنبش و جا پرواز است
غير پروانهء چندى ز ثرى تا به ثرا * دور شمع رخ او نيست كه در پرواز است
رمز زيبائى او بيش نشايد ابراز * كه بسى طعنه و تفسيق در اين ابراز است
من همين ديدم و گفتند مرا الحاصل * كه سر كار و مدارم سوى آن غماز است
حركات و سكناتم همه چون خونم سرخ * آرى اين شيوهء شايستهء هر سرباز است
زين سپس درس مرا مىندهى اى استاد * زين چه حاصل كه بدانيم كه بازى باز است
درس معقول و حدوث و قِدَم و اصل وجود * كم بفرماى به آن رند كه آتشباز است
من و حجيت ظن و عدمش شىء عجاب * خواه بربسته دَرِ علم و خواهى باز است
شاعران فارسى سرا ( فارسي ) — صفحة 39
مساهمون: السيد أحمد الحسيني الاشكوري
ص٣٩