وفا
حاجى حسينعلى فرزند على اصغر مازندرانى
از خاندانى كه به تجارت و زراعت اشتغال داشتند برخواسته ، و خود به عمل ديوانى در طهران چندى پرداخت و گاهى در هند روزگار مىگذراند و با بزرگان آن ديار حشر و نشر داشت . با اهل فضل و دانش معاشرت نمود تا ، بنا بگفتهاش ، فىالجمله روشنى در ديده و صفائى در دل و تزكيهاى در نفس بهمرسانيد .
در نگارش استاد و داراى قصايد و غزليات و اشعارى پراكنده در هجويات و تواريخ و مراثى مىباشد ، نمونهء اشعار وى را با كتاب « وصاياى وفا » كه به سال 1296 براى فرزندش « محمد » پرداخته ، در نسخهاى ديدم .
در غزلى گويد :
گل رفت و عندليب لب از گفتگو ببست * لب از حديث عاشقى و رنگ و بو ببست
يكصد هزار رشته محكم بپاى دل * آن سرو ناز من ز يكى تار مو ببست
بيداد خصم و لشكر غم هجر دوستان * از ششجهت رسيد و ره از چارسو ببست
وى ماه من ز چهره خود پرده برفكند * خورشيد سر فكند و خجل گشت و رو ببست
افغان و نالهء دل و آه جگر چنان * بگرفته كار تنگ كه ره در گلو ببست
سروى كنار او بنشانند هركه او * از ديده تا بدامن خود يكدو جو ببست
شايد نظارهاى ز سر مهر بر ( وفا ) * زيراكه دل ز خلق گسست و بر او ببست