كمالى
سيد على فرزند رضى الدّين كمالى دزفولى
در هفدهم ذىالحجه 1330 در دزفول چشم بدين جهان گشود ، پس از مقدارى تحصيلات جديد به حوزه علميه پيوست و از دانشمندان همان شهر علوم دينى بياموخت ، چون مدارج علمى را طى نمود به وعظ و خطابه اشتغال ورزيد و بيش از چهل كتاب نگارش داد كه مهمتر از همه « تفسير قرآن كريم براى همه » هفت جلد و « سيماى دزفول » در ده جلد مىباشد .
داراى اشعارى است با تخلص « كمالى » بيشتر آنها نيكو و استوار ، در حدود هشتادسالگى اين قصيده را سروده است :
پيمانهام به جرعهء آخر رسيده است * پايان شام تار و طلوع سپيده است
پستان زندگى كه پر از شير و شكّرست * طفل دلم به قطرهء آخر مكيده است
هر دانه ريخت در قفس من شكارچى * ريز و درشت مرغ گرفتار چيده است
خواندم كتاب شادى و غم را به روزگار * آن خواندنم بصفحهء آخر رسيده است
آن قد همچو تير كه بس بود استوار * از بار زندگى چو كمانى خميده است
آن مرغ خوشنواز كه خواندى سرود عشق * از شاخسار زندگى من پريده است
پيش از دراز خواب بظلمتسراى گور * از جنبوجوش پيكر من آرميده است
مرگ و حيات خويش نه در اختيار ماست * ميراند آنكه روز ازل آفريده است
ديديم با بصر نه بصيرت در اين جهان * باشد كه پيك مرگ مرا نورديده است
آواز « الرّحيل » شنيدى بپاى خيز * خرّوب بين كه از كف مسجد دميده است
رهوار خسته را تو رها كن كه مردنى است * تن را كه جان او به لبانش رسيده است
شد پنبه آنچه را كه چو جولاهه بافتيم * ديديم عاقبت كه گرهها بريده است
آن خودبزرگبينى و آن شعلهء غرور * خاموش افتاده چو طبل دريده است
بر ذروه خيال اگر بالوپر گشود * آن مرغ سربريده به گورى طپيده است