تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاعران فارسى سرا ( فارسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢

كمالى

سيد على فرزند رضى الدّين كمالى دزفولى

در هفدهم ذىالحجه 1330 در دزفول چشم بدين جهان گشود ، پس از مقدارى تحصيلات جديد به حوزه علميه پيوست و از دانشمندان همان شهر علوم دينى بياموخت ، چون مدارج علمى را طى نمود به وعظ و خطابه اشتغال ورزيد و بيش از چهل كتاب نگارش داد كه مهمتر از همه « تفسير قرآن كريم براى همه » هفت جلد و « سيماى دزفول » در ده جلد مىباشد . داراى اشعارى است با تخلص « كمالى » بيشتر آنها نيكو و استوار ، در حدود هشتادسالگى اين قصيده را سروده است :
پيمانه‌ام به جرعهء آخر رسيده است * پايان شام تار و طلوع سپيده است پستان زندگى كه پر از شير و شكّرست * طفل دلم به قطرهء آخر مكيده است هر دانه ريخت در قفس من شكارچى * ريز و درشت مرغ گرفتار چيده است خواندم كتاب شادى و غم را به روزگار * آن خواندنم بصفحهء آخر رسيده است آن قد همچو تير كه بس بود استوار * از بار زندگى چو كمانى خميده است آن مرغ خوش‌نواز كه خواندى سرود عشق * از شاخسار زندگى من پريده است پيش از دراز خواب بظلمت‌سراى گور * از جنب‌وجوش پيكر من آرميده است مرگ و حيات خويش نه در اختيار ماست * ميراند آنكه روز ازل آفريده است ديديم با بصر نه بصيرت در اين جهان * باشد كه پيك مرگ مرا نورديده است آواز « الرّحيل » شنيدى بپاى خيز * خرّوب بين كه از كف مسجد دميده است رهوار خسته را تو رها كن كه مردنى است * تن را كه جان او به لبانش رسيده است شد پنبه آنچه را كه چو جولاهه بافتيم * ديديم عاقبت كه گره‌ها بريده است آن خودبزرگ‌بينى و آن شعلهء غرور * خاموش افتاده چو طبل دريده است بر ذروه خيال اگر بال‌وپر گشود * آن مرغ سربريده به گورى طپيده است