مملكت مىدانم . استدلال آقاى مصدق دو پايه داشت . يكى قانون اساسى از نقطهنظر داخلى و يكى قانون اساسى از نقطهنظر خارجى . من هم مىخواهم در اين دو قسمت عرايضى بكنم . فرمودند كه شما مىخواهيد اين خانواده را برداريد و پهلوى را شاه كنيد . اولا بنده در اين پيشنهاد اين مسئله را نمىدانم از كجا پيدا كردند ، كجا نوشته آقاى پهلوى بايد شاه بشود . در اين پيشنهاد كه چنين چيزى نبود . حل اين قضيه واگذار شده است به مجلس مؤسسان . يك نكته را گفتند كه اساسا صحيح بود و آن اين بود كه آيا شاه بايد مسئول باشد يا نه ؟ من تصور نمىكنم كه يك نفر پيدا شود كه فكرش اين قدر كوچك باشد كه تصور كند بايد اختيار به دست يك نفر داد بدون هيچ حدى ، بدون هيچ قانونى ، يك شاهى به قول ايشان هم رئيس الوزراء باشد ، هم وزير جنگ و هم رئيس قوا . واضح است كه اين فكر به ضرر مملكت تمام مىشود و هيچكس هم زير بار نمىرود و من تعجب مىكنم كه ايشان درجهء فكر من و رفقاى پارلمانى خود را چرا اين قدر كوچك تصور كردهاند ، چرا ؟
بعد گفتند كه اگر بالاتر از اين مقام بروند وجودشان ديگر داراى اثر نيست . خود ايشان مىدانند ، مخصوصا خود ايشان كه در خارج مملكت ما ، شاههاى خوب و بد ديدهاند ، البتّه ما در اين مملكت هميشه شاه يك روال و يك نسق ديدهايم ، ولى ايشان همه جور ديدهاند ، بعضى جاها خوب ، بعضى جاها بد ، بعضى جاها لايق ، بعضى جاها نالايق . پس مىدانند كه همان شاه قانونى غير مسئول عملا وجودش مؤثر خواهد بود .
فرق بين يك شاهى كه علاقه داشته باشد به مملكت و ميل داشته باشد كه مملكتش بزرگ و باعظمت باشد با يك شاه بىقيد خيلى است . شاه ذىعلاقه به مملكت هر قدر هم كه قانونا غير مسئول باشد . در عمل منتهادرجهء اثر را خواهد داشت . تاريخ ملل را شاهد مىگيرم . پس وقتى آقاى پهلوى شاه بشوند و البتّه شاه هم خواهند بود ، موافق قوانين ممالك متمدنه و بهطورى كه مشروطيت ايران هم تصويب مىكند ، غير مسئول و فقط شاه نه شاه و رئيس الوزراء و رئيس قوا و وزير جنگ ، قطعا باز در عمل اثرات وجود ايشان بسيار است ، به علاوه در پيشنهاد نوشته نشده بود كه ما مىخواهيم فلانى شاه بشود ، بلكه نوشته شده بود كه ما فلان كس و فلان خانواده را نمىخواهيم . گفتگوى اصلى در سر اين بحران است و نظر اصلى هم حل اين بحران است ، يك ضديتى از چندى به اين طرف با قاجاريه ايجاد شد ، شكايات از همه طرف مىرسد و كيست كه بگويد اين شكايات بهجا نيست . من نمىخواهم اشاره به مسئلهء خوزستان و امثال آن بكنم كه هروقت دقت كنيد ، خواهيد ديد اشخاصى در آن دست داشتند كه بااينكه دورند انگشتهايى را براى خرابى وضعيات مملكت زدهاند . در پيشنهاد ما اين است كه براى خاتمه دادن به اين بحران اين سلطنت را منقرض بدانيم و فكر بعد را بگذاريم براى مجلس مؤسسان كه بايد تكليف حكومت بعد را تعيين كند . اگر حرفى در اين موضوع داريم بايد آن روز بزنيم و تمام اين صحبتها كه در اينجا شد روزش آن روز است نه امروز . حالا مىرسيم به قسمت خارجى ، گفتند تغيير اين مواد ، قانون اساسى را متزلزل مىكند ، اين سابقه مىشود . اگر به سابقه رجوع مىكردند مىديدند كه اين قانون اساسى يكمرتبهء ديگر تغيير كرده . كى ؟ در باغشاه . كىها
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٢٣