شرح
( 69 ) - « يك روز در زمان رياست وزرايى شاه سابق كه سرلشگر انصارى حاكم تهران بوده است غفلتا وارد خانه شاه سابق مىشود . در آنجا يك نفر افسر از بستگان شاه كه فرمانفرماى مازندران شده بود و يك نفر از رجال كهنه و وزيران قديم بوده و يك نفر سيّدى كه محرّر يكى از محاضر آن دوره است رئيسالوزرا را احاطه و اوراق و اسنادى را به ايشان ارائه مىدادند ، ورود سرلشكر انصارى سبب مىشود كه كاغذها را جمع و قضيّه را از ايشان مستور مىنمايند . امّا سيّد محرّر كه از اصل موضوع بىخبر و سرلشكر انصارى را يكى از محارم رئيس الوزراء مىدانسته براى ابراز حسن خدمت اسرار را نزد ايشان فاش مىسازد : ( فدوى خدمت بزرگى را انجام مىدهم و سه دانگ از يك ملك بسيار مهمّى را كه آقاى . . . الملك براى حضرت اشرف پيدا كرده مىخواهم قبالهء آن را تنظيم كنم و شرح مبسوطى راجع به اهميت ملك و اشكالات موجوده معامله آن بيان مىنمايد . )
سرلشكر انصارى كه داراى يك سلسله افكار بلندى بوده كه مىخواسته است در سايهء اين نهضت و در پرتو اقتدار آن مرد انجام دهد مبهوت شده و به خود نگارنده اظهار داشت كه آن شب را تا صبح نخوابيدم و چون رئيسالوزرا همهروزه ساعت پنج صبح از هر كارى به وزارت جنگ مىرفته و به امورات آنجا رسيدگى مىكرده است ، ايشان قبل از ورود او در وزارت جنگ حاضر مىشود . رئيسالوزرا با حالت تعجب مىپرسد چه اتفاقى افتاده كه به اين زودى اينجا آمدهاى ؟ ايشان جواب مىدهد بزرگترين اتفاقى كه تا ديروز انتظار آن را نداشتم .
رئيسالوزرا با نهايت نگرانى مىپرسد قضيه چيست ؟ سرلشكر انصارى جواب مىدهد : مگر تو چند شب قبل وزراء و رجال و رؤساى ايلات و شاهزادگان سابق را فحش نمىدادى و ملامت نمىكردى كه اينان بمحض رسيدن به يك حكومت يا رياستى اول شروع به چپاول و يغماى مردم نموده و سپس مقدارى املاك خريدارى و بعد با ارتكاب بانواع علاقه و ملك مجاورين خود را ز دستاندازى و بجاى انجام وظايف خويش به توسعه املاك خود مىپردازند . مگر ماها دور هم ننشستيم و تصميم نگرفتيم كه با بدست گرفتن مقامات مؤثر مملكتى ريشهء بيدادگرى آنها را قطع و كشور را به طرف سعادت سوق دهيم . مگر نه اينكه تو مىخواهى از اين مقام كهدارى بالاتر به روى و در حقيقت صاحب اين مملكت بشوى ؟ مىپرسد مگر چه شده است ؟ جواب مىدهد اگر تو به همين سه دانگ ملك قناعت مىكردى من با عدم بضاعت خويش حاضر بودم خانهء خود را فروخته آن سه دانگ ديگر را هم خريدارى و تقديم تو كنم كه رئيس مملكت يك محلّى براى استراحت خويش داشته باشد . . .
[ نقل از كتاب رضا شاه گردآورده نعمت الله مهرخواه ] .
( 70 ) - محسن صدر [ صدر الاشراف ] در آن زمان ، خود از مستبدين و يكى از قضات دادگاه باغشاه بوده .